تبليغاتX
فرشته کوچولو

فرشته کوچولو

خدایا خودخواهی را چندان در من بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج و عذاب نباشم.

یعقوب گفت من با خدای خویش غم و درد دل خویش گویم چرا که از رحمت بی حسابش چیزی می دانم که شما نمی دانید.

سوره یوسف-86


+نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت11:55توسط فرشته کوچولو | |

من از تو راه برگشتی ندارم

                    تو از من نبض دنیامو گرفتی

تمام جاده ها را دوره کردم

                    تو قبلا رد پاهامو گرفتی

من از تو راه برگشتی ندارم

                   به سمت تو سرازیزم همیشه

...

               

+نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت11:39توسط فرشته کوچولو | |


اینجا به جز دوری تو

            چیزی به من نزدیک نیست ...

+نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت15:47توسط فرشته کوچولو | |

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

و از این دو دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش!!!

خدا می داند و بس ...

+نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت21:2توسط فرشته کوچولو | |

 

یک روز از این روزا دل من شد فنا

عاشق شد عاشقِ یک دل بی وفا ...

ای دل بی وفا، تو می روی و من از اشک چشمانم پشت سرت آب می ریزم

 ای دل بی وفا، تو می روی و من گریه خواهم کرد آنقدر تا از اشک چشمانم دوباره گل عشق در دلم سبزشود سبز

 و تمیز بدارد باوفا را از بی وفا  ...

+نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت23:2توسط فرشته کوچولو | |

پاهای مسافر تاول زده بود و به دشواری قدم از قدم بر می داشت. می گفت: "ببینید ای مردم،این پای تاول زده را؛ پاداش گام زدن در راه خداست."

جوانمرد از آن حوالی می گذشت؛ به مسافر گفت: " اما راه خدا را با پا نمی توان رفت. با دلت برو، آنقدر تا دلت تاول بزند."

جوانمرد رفت، جوانمرد با دلش رفت و هیچ کس نمی دانست که او دلش تاول زده است.

از میان این همه نصیب و این همه رزق که در جهان است، ای جوانمرد، تو چه چیزی را بر گزیده ای؟

اندوه را. اندوه را ! چرا ای جوانمرد؟

جوانمرد : " اندوه را زیرا هرگز خدا را آتگونه که سزاوار او بود، یاد نکردم؛ و خدا بود که به من گفت : اگر به اندوه پیش من آیی شادت کنم و اگر با نیاز آیی، توانگرت. پس نیاز و اندوه را بر گزیدم تا شادی و توانگری ارزانیم شود."

کتاب: جوانمرد نام دیگر تو

+نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت19:56توسط فرشته کوچولو | |

او به حقایق امور دانا و همیشه راست داور است. (سوره نور-آیه ۱۸)

+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت18:6توسط فرشته کوچولو | |

خدايا زمينت لرزيد و آسمانت آوار شد روي سر فرشته ها.فرشته هايي با پاهايي كوچك، فرشته هايي با دستهايي كه بوي مشق شب ميداد. فرشته هايي با موهاي كوتاه فرفري و لبخندهاي نازك قيطاني.
خدايا فرشته هايت خوابيده بودند زير ملحفه هاي چيت گُلگُلي و خواب ميديدند؛ خوابي كه هيچ وقت تعبير نخواهد شد.
خدايا زمينت لرزيد و خواب فرشته ها تكه تكه شد. تُنگ آرزوهاي كوچكشان شكست، بالهايشان زير ديوار جا ماند و قلبهايشان زير... خشتها خون شد.
خدايا فرشته ها ديگر خانه ندارند، خانهشان ديگر نشاني ندارد. نشاني اش را ديگر كسي جز تو بلد نيست.
خدايا فرشته ها مادر ندارند، فرشته ها خواهر و برادر ندارند، فرشته ها به جز تو كسي را ندارند.
خدايا فرشته ها ميترسند، فرشته ها گريه ميكنند، فرشته ها سردشان است.
خدايا اشك فرشته هايت را پاك ميكني؟ در آغوششان ميگيري و نوازششان ميكني؟ خدايا آيا كمي خورشيد توي جيبشان ميريزي و قدري آفتاب توي قلبشان؟
خدايا فرشته ها درد دارند، فرشته ها زخمياند، فرشته ها بالشان شكسته، فرشته ها نفس نميكشند.
خدايا دردشان را دوا ميكني و زخمشان را مداوا؟ خدايا بالهاي شكستهشان را ميبندي و از نفست كمي به آنها قرض ميدهي؟
خدايا فرشته ها بغض كردهاند، فرشته ها اشك ميريزند، فرشته ها عزادارند.
اما بگو خدايا، دوباره روزي فرشته هاي كوچكت خواهند خنديد؟ آيا دوباره فرفرههاي اميد را فوت خواهند كرد؟ آيا دوباره روزي به دنبال قاصدكهاي خوش خبر خواهند دويد؟
.
.
عرفان نظرآهاری-نویسنده محبوب من :)

+نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت1:6توسط فرشته کوچولو | |

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند... اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد... آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد. در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد. گاهی لازم است كوتاه بيايی... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری... گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی.... ولی با آگاهی و شناخت درنهایت بخشیدن را خواهی آموخت...

+نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت9:46توسط فرشته کوچولو | |

این که مدام به سینه ات می کوبد, قلب نیست; ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است . قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!آدم ها,ماهی ها را درتنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه . اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.

(کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد)

+نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت12:20توسط فرشته کوچولو | |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
  
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
 
این‌جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 
باید آدمش پیدا شود!
 
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند.توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به سواستفاده کردن از اعتماد آدم‌ها!
به پیری و معرکه‌گیری
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند  
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت10:22توسط فرشته کوچولو | |

سلام بر شب قدر

شبی که باران فرو می‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌ای است که بر این کویر خشک و تافته، در کام دانه ای، بوته خشکی و درخت سوخته‌ای و جان عطشناک مزرعه‌ای فرو می‌افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید می‌دهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره‌ای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نکردن، خشک و غبار آلود زیستن و مردن! هرکسی یک تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ کوتاه فردی، که ماه‌ها همه تکراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افق‌های وجودی آدمی فرشته می‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیام‌آور خدایی برتو نازل می‌شود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتکاف تفکر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی کوه فردیت خویش به سراغ خلق فرود‌آمدنی و آنگاه، در گیری و پیکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام!
که پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اکنون فرود آمده است، در شب قدر بسر می‌بریم. سال‌ها، سال‌های شب قدر است، در این شبی که جهان ما را در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه کرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را می‌شنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این کویر می‌توان شنید.
سلام بر این شب، شب قدر شبی که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است.
سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه که خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشکافد، گل سرخ فلق برلب‌های فسرده این افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد.
تا صبح بر اینشب سلام
دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت10:48توسط فرشته کوچولو | |

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

عرفان نظرآهاری- نویسنده محبوب من

+نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت9:38توسط فرشته کوچولو | |

بدبختی منه و خودته  که توجیه می کنی که دنیا زندان مومنه و بهشت کافره
و
بنابراین هرچه بدبخت تر و مصیبت زده تر، ما مومن تریم.این مسیر دینیست که تو به ما نشان می دهی
و
من نمی خواهم در این دنیا زندانی و بدبخت و اسیر باشم، می خواهم آزاد باشم.

من کفری که تو خودت می گی آزادی و بهشت را در این دنیا میده، بر دین تو که زندان و اسارت و رنج و صبر را نشان می ده و اعطا می کنه، ترجیح دادم.

دکتر شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت10:41توسط فرشته کوچولو | |

پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، ...زیرا شمعی به تو خواهند داد.
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...

عرفان نظرآهاری

+نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت0:3توسط فرشته کوچولو | |

نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... 

+نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت8:31توسط فرشته کوچولو | |

همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند!

عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟

شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که::

«من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»!

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت8:29توسط فرشته کوچولو | |

سراب ردپای تو

                   کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم

                   که پایان من اینجا شد...

تو با دلتنگی های من

                   تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

                    تظاهر می کنم هستی...

یه حسی از تو در من هست

                   که می دانم تو را دارم

برای برگشتنت هر شب

                   درها را باز می ذارم...

(داریوش)

+نوشته شده در جمعه 20 خرداد1390ساعت15:39توسط فرشته کوچولو | |

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست

                          و هوا پر شد از بوی خدا

همه جا آیت اوست دیدنش آسان است

                         سخت آنست نبینی او را!

+نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت23:7توسط فرشته کوچولو | |

اگر لب ها دروغ می گویند

            از دست های تو راستی هویداست

                        و من از دست های توست که سخن می گویم .....

بگذار هیچکس نداند، هیچکس! و از میان خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام آفتابی که باید به چمن ها و جنگل بتابد، آب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین گونه روح مرا به روح دریا و عشق و زندگی بازرساند.

(احمد شاملو)

+نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت8:37توسط فرشته کوچولو | |